من نمیشکنم

نام پدرم ابراهیم است

 و آرزویش دیدن خانه خدا

اسفند که می شود لباس قرمز می پوشد

و غصه هایش را می ریزد روی یک دایره زنگی

تا مردم را شاد کند 

"بشکن بشکنه بشکن،

من نمی‌شکنم بشکن،

اینجا بشکنم یار گله داره،

اونجا بشکنم یار گله داره!

این سیاه بیچاره چقد حوصله داره"

پدرم صبح ها دور از چشم مادرم صورتش را سیاه می کند

تا شبها روسفید به خانه برگردد

نام پدرم فیروز نیست

مکه هم نرفته

اما توی چهار راه مردم به او می گویند حاجی فیروز

چه قدر دلم برای بوی اسفند تنگ شده!

برای یک روز نو!

پدرم غصه هایش را می ریزد روی یک دایره زنگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 11 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انیس

بغضم گرفت بانو! نمی دانم چه بنویسم که از شاعرانگی اش کم نشود!

انیس

سلام بانو! صفحه نظرات نگار باز نمیشه. من تازه متوجه وبلاگش شدم!

پژمان‌الماسی‌نیا

سینه به سینه‌ات دادم ای دشت تا راز آویشن و سوسن و غزال... بیش از این ستاره باید! . . . دعوت به مراسم خوانش «تقویم عقربه‌دار ماه‌های بهار»

آهوی سرگردان

صدای دلنواز پای بهار از هر کوی و برزنی شنيده ميشه . پيشاپيش اين اتفاق بس خوشايند رو به شما دوست دلبندم همراه با تحفه ای پر از راز از جناب مولانا شادباش می گويم: آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم کوبیم ما بی​پا و سر گه پای میدان گاه سرنی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم ما طبل خانه عشق را از نعره​ها ویران کنیم جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم

اکرم درستی

سلام... عدالت یعنی تو با مقیاس بزرگ در یک نیمه و یکی از سرخ پوست ها با مقیاس بزرگ در نیمه ی دیگر به من لبخند بزنید. با احترام دعوتید به " از لای 2 فصل تاریک " منتظر حضور وشنیدن نظرات شما هستم.[گل] یا علی

غزاله

همه ی ما فقط همین یک زندگی را داریم ، بیایید همه چیز خوب را به پای آن بریزم

راضیه

نیستی تبسم جان دلم می خواست مرا بخوانی

امير

وبلاگ جالبي داريد [گل][گل]

مارال

درود بر شما منم یه دوست قدیمی . داشتم توی آرشیو وبلاگم میچرخیدم بدنبال دوستان قدیمی که دیدم شما هنوز مشغول نوشتنی . هنوز هستی و این خیلی خوشحالم کرد . اومدی خبرم کن . دلم برای دوستان قدیمی تنگ شده . برقرار باشی عزیزم .