پچ پچ

دیشب نسیم در گوش نسترن چه گفت؟

.....که تا صبح

برایم دست تکان می داد 

 از پشت پنجره؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مادر یک دختر بچه ۴ یا ۵ ساله بودن با مادر یک نوجوان ۱۵ ساله بودن خیلی فرق می کند... توی این سالها بچه ها بزرگ شده اند من هم!

 آنها رشد کرده اند من هم در کنار آنها رشد کرده ام!

توی پیاده رو منتظرش هستم.از بالاترین پله تا پاییترین پله ای که به پیاده رو ختم می شود نگاهش می کنم از سر مهر... از آموزشگاه که می آید بیرون دستشهایش را که حالا از دستهای من بزرگتر شده اند...می گیرم توی دستهایم و از لابلای جمعیت به سمت اتومبیل می رویم...دستش را سریع می کشد و می گوید: مامان مگه من بچه ام که دستم را می گیری؟

می گویم نه  وقتی بچه  بودی دستت را می گرفتم تا زمین نخوری دستت را می گرفتم تا از همراهی با قدمهای کوچکت لذت ببرم اما حالا دستت را گرفته ام تا بگویم چقدر دوستت دارم چون به تو احساس نزدیکی می کنم...

دستهایم را محکم می فشارد توی دستهایش! دستهایش را بالا می آورم و می بوسم و دوتایی در حالیکه دستهایمان را عقب و جلو می بریم  ازخیابان شلوغ می گذریم!

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

خوب من تو را قسم به تمام چشم های باران خورده بیا و این ثانیه های ابری را به آفتاب نگاهت روشن کن ........ انتظار سبزمان به روز است .. http://entezareesabz.persianblog.ir [گل]

کرگدن

شما و نوشته هایتان شاهکارید تبسم بانو ... شاهکار و زلال ...

یاس

کسی پای رفتن دارد میان آسمان راهی کشیده اند که می رسد به رنگین کمان.. آسمان که دفترش را می گشاید آبی می شود و سرخ خون می چکد از چشمان به انتظار نشسته ی آسمان ... سبز ترین نگاه هستی کی به ما می نگری!!!؟ [گل]

سلبی ناز

دختران شما خوشبختند از داشتن شما. این را قبلا هم گفته بودم بهتون. بانو، برایمان دعا کنید دم افطار و سحرگاهان...

کرگدن

دارد دو ماه می شود ها ! نمی خواهید بنویسید ؟!

فروغ

سلام نمی دونم چطور باید سپاسگزار کاینات باشم که دیدار مجددت رو نصیبم کرد... هنوز طعم دیدارت ...اونم بعد از اینهمه سال تو فضای ذهنمه... راستی آیا زمانی گذشته؟ آیا هیچ مقدار از گذشت زمان میتونه پیوندهای دوستی در آن روزگاران رو کم رنگ کنه؟ نتونسته...نشده...نمی دونم چی بود تو اون سالها...که ماها رو اونجور به هم گره زد....بی اینکه کلامی و خبری از هم داشته باشیم خوشحالم. خیلی زیاد. شاد باشی

کرگدن

خدا این پرشین بلاگ را لعنت کند ! که کامنتها را چند صفحه می کند و کامنتهای مهم بزرگواری چون شما را می فرستد پایین و دور از چشم که آدم یادش برود و شرمنده خانم معلمش بشود ! ... شما امر بفرمائید اطاعتش با سر با ما ! کدام بزم رباعی را می فرمائید ؟ من دو تایش را توی وورد سیو کرده ام یکی همین آخری مال اردیبهشت 87 که بچه ها زیاد دل به کار ندادند و ناکام ماند ! یکی هم مال دی ماه 86 که رضا دو سه پست وبلاگ ما را آپدیت کرد که کامنتهایش سنگین نشود ! حالا هر کدام را که دستور بفرمائید کادو پیچ می کنیم و با ایمیل می آوریم درب منزل دست به سینه تقدیم می کنیم و عقب عقب و تعظیم کرده از محضرتان مرخص می شویم !

کرگدن

اطاعت امر شد در کسری از ثانیه ! bartiba1@yahoo.com سه تا فایل وررد به این ایمیلتان ارسال شد فقط کاغذ کادو نداشتیم شرمنده جات شدیم اساسی !

اشکان مهرجو

نتها فرقی که مادر دوم با مادر اول داره : کمتر سراغشو می گیرم . فکر می کنیم گوش هاش سنگین شده .باصدای بلند تری صداش می زنیم . تنها جوابمون : سکوت هستش. سعی نکن خیلی خوش بین باشی ! واسه خودت خوبه[گل]