درباره :نه اديبم بدانيد نه شاعر ؛گاهي شعر ميگويم و زياد مي نويسم. در تمام زندگيم دو افتخار دارم يكي خانوادهام و ديگري شغلم من يك معلمرياضي هستم كه دلنوشتههاي زيادي دارم
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
نویسنده تبسم
دسته بندی موضوعی
آرشیو
دی ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
لینک دوستان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

باباش میگه: خوشگل من! مشگل من! لباستو پوشیدی؟
میگه: من راه حلم!
میگم: فسقلی باورت می شه اینقد بزرگ شدی؟
میگه: بگو بزرگ شدیم!

پی نوشت ۱: بروز نشدن اینجا ناشی از مشکلات رایانه ماست وگرنه ما بروزیم کاملا!
پی نوشت ۲:با کلمه Confident دنبال عکس گشتم اینو پیدا کردم.
...
دیشب نسیم در گوش نسترن چه گفت؟
.....که تا صبح
برایم دست تکان می داد
از پشت پنجره؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادر یک دختر بچه ۴ یا ۵ ساله بودن با مادر یک نوجوان ۱۵ ساله بودن خیلی فرق می کند... توی این سالها بچه ها بزرگ شده اند من هم!
آنها رشد کرده اند من هم در کنار آنها رشد کرده ام!
توی پیاده رو منتظرش هستم.از بالاترین پله تا پاییترین پله ای که به پیاده رو ختم می شود نگاهش می کنم از سر مهر... از آموزشگاه که می آید بیرون دستشهایش را که حالا از دستهای من بزرگتر شده اند...می گیرم توی دستهایم و از لابلای جمعیت به سمت اتومبیل می رویم...دستش را سریع می کشد و می گوید: مامان مگه من بچه ام که دستم را می گیری؟
می گویم نه وقتی بچه بودی دستت را می گرفتم تا زمین نخوری دستت را می گرفتم تا از همراهی با قدمهای کوچکت لذت ببرم اما حالا دستت را گرفته ام تا بگویم چقدر دوستت دارم چون به تو احساس نزدیکی می کنم...
دستهایم را محکم می فشارد توی دستهایش! دستهایش را بالا می آورم و می بوسم و دوتایی در حالیکه دستهایمان را عقب و جلو می بریم ازخیابان شلوغ می گذریم!
...

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است
که اگر باز ستانند دو چندان گردد
صائب تبریزی
...
وقتی در مقابل این مجسمه ایستادم ناگهان یادم آمد که قبلا هم اینجا آمده بودم شاید در خواب...
سفر به مالزی پر از زیبایی بود...
زیباتر از همه آدمهایی بودند که با تمام اختلاف ظاهری قلبهایشان نسبت به هم مهربان بود...شاید مصداق فالف بین قلوبکم...
و عروسهایی که در کمال سادگی پیوندشان را جشن می گرفتند .منتظر فرصتی هستم برای نگارش سفر...شاید وقتی دیگر...